یک روز پیر خواهیم شد
آن روزی که استکان کمر باریک چای در دستانمان مثل زلزله به لرزه در میآید
آیا هم دیگر را به یاد خواهیم آورد؟
تو را نمی دانم،....
بی شک از یادت. اشکی مهمان گوشه چشم این سالمند می شود
روزهای را به یاد می آوردم که سینه مردانه من جای امن تو بود و شانه هایش سرای دلتنگی هات.
فراموش نکن؛
این دوست داشتن
آلزایمر نمی خواهد
چه خوب چه بد می خواهم در خاطر تو بمانم
من همیشه بارانی توام....
در تمام لحظاتی که از من دورتر می شوی و از این خزان گذر کردی
می خواهم وقتی اولین موی سفیدت دل نازکت را شکست نوازش کنم آن رخ ماهت را... زمزمه کنم که هنوز تو زیبایی خفته ای منی
آنگاه که به رسم سالمندی دوران یائسگی را می بینی
برایت هنوز همان جوانی باشم که تو را دیدم

آرزویم است که گرد روزمرگی بر پیکر تو رخ نشان ندهد.
کاش این خطوط موازی ما قانون شکنی کند و در نقطه تلاقی عشق در آغوش گیریم.
مهرم، بی تو بارانیم مهر بانوی من

#بارانی_محمد_حسینی